خانه ی دوست
شعر * عرفان * جملات جالب * داستان * حکمت
پس از مدتها اومدم تا یه سوال بپرسم یه سوال مهم البته اول از همه عید فطر رو با تاخیر تبریک میگم دوم اینکه امیدوارم پاییز زیبایی رو تجربه کنید یادتون نره پادشاه فصل ها پاییز و اما سوال: نظرتون راجع به ازدواج چیه؟ امشب اولین شب ماه پر برکتیه که همه اولش ازش میترسن انقدر به شکم هامون بها دادیم که....... ماه رمضون برای من تمام شدن خیلی چیزاست همیشه لحظه های افطار برام خاطره انگیز بوده اون چند دقیقه اخر سحر که به اذان مونده پر از هیجان بوده چقدر اب بخورم تا ده ساعت اینده تشنه ام نشه؟ چقدر اون ربنای دم افطار دوست داشتنیه همه اینها اما یه طرف قضیه اس همیشه از خودم پرسیدم چقدر روزه بودم؟تا چه حد آدابشو رعایت کردم؟ ترس از گناه همیشه باهامه جز در یه موقع.....وقتی تا خرخره توش غرقم و دارم گناه میکنم اونموقع دیگه نمیترسم......بیش از حد جسورم نمیدونم تا چه حد این ترس منو بازداشته از گناه میدونم اما که موثر بوده و حالا توی روزهایی باید زندگی کنم،توی ساعاتی نفس بکشم که هر لحظه دغدغه ام همین گناهه.....که نکنم،که نبازم ماه رمضون پایان خستگیمه پایان غمم تکلیف خیلی چیزا توی ساعاتی که برای یه جرعه اب ارزو میکنی مشخص میشه خواستن از ته دل چیزی که داریش،پیش روته......ولی پس زدن جدال با چیزی که بهش میگن نفس تمام مدت اسیرش بودم منو بالا برده و به زمین زده بدترین دشمنم...همیشه هواشو داشتم اما این یعنی اینکه من به خودم هم کلک میزنم دعا کنید برام که دیگه سر خودم کلاه نزارم دعا کنیم که بنده های خوبی باشیم برای یک بار هم که شده برای پروردگارمون التماس دعا رمضان مبارک تقریبا دیگه هیچ چیزی نیست که بتونم باورش کنم بهش دل ببندم یا بخوام حسش کنم احساس میکنم زیادی نفس کشیدم احساس میکنم زیادی زندگی کردم احساس میکنم به اندازه ی یک قرن...........نه بیشتر.........چند قرن غمگینم و دل بریده احساس میکنم و این درد اوره و برام مفهوم زندگی رو تداعی میکنه از هرچی شعر و نوشته و .........از همه چی بیزارم چقدر بیزار هرگز فکر نمیکردم انقدر زود انرژی من تموم بشه و کم بیارم بیفتم و بخوام بمیرم هرگز فکر نمیکردم ریشه ی امیدهام اینقدر بر باد باشه تا این حد ضعف هیچوقت تا نزدیکی فکرمم نمیرسید ولی حالا دچارشم نه اون دچاری که باهاش خوش باشم.....این دچار یعنی گرفتاری نمیدونم چی نوشتم چی میخوام یا چی میگم میدونم اما که ............. که هیچی خیلی خسته ام من بی می ناب زیستن نتوانم بی باده کشید بار تن نتوانم من بنده ان دمم که ساقی گوید یک جام دگر بگیر و من نتوانم پ.ن:خسته ام....................از خودم پ.ن:شعر اصلا هیچ ربطی نداره......داره؟..........نه.........نداره پ.ن:دیوانه شدم
![]()
| Design By : Night Skin |

